|
در زمان های قديم، پادشاخی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد، حاکم شهر عجب مرد بی عرضه ای است. با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت. نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، به سنگ نزدیک شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و در زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی میتواند یک شناس برای تغییر زندگی باشد. + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 16:20 توسط جـوکـر |
سلام خوبید..؟؟ من یه کم فکر کردم دیدم با تعطیلی وبلاگم هیچی درست نمیشه. بخاطر همین هم برگشتم. امیدوارم که مشکلات خودشون حل بشه. در این وبلاگ رو به همه باز هستش هر کسی هم دوست داره می تونه بیاد. همین + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 23:6 توسط جـوکـر |
پيري.. كودك:مامان پیری یعنی چی؟! زن در عرض چند ثانیه تمام مشقت ها و مرارت هایی که در طول سالیان گذشته متحمل شده بود را به یاد آورد. آن گاه گفت: عزیزم خوب به صورت من نگاه کن. این، همان پیریست. کودک عشق را در لا به لای چین و چروک صورت مادر دید و گفت: مامان جون چقدر پیری قشنگه! پسرک گل فروش.. پسرک جلویش را میگیرد و با التماس می گوید:خانم! تورو خدا یه شاخه گل بخرید. درحالی که گل را از دستش میگرفت، نگاه پسرک را روی کفشهایش حس کرد. -چه کفشهای قشنگی دارید. زن لبخندی زد و گفت: - برادرم برایم خریده است.دوست داشتی جای من بودی؟؟ پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت: نه، دوست داشتم جای برادرت بودم تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم. چقدر خود را در برابر عظمت نگاه پسرک، کوچک و خوار دید. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 13:5 توسط جـوکـر |
پروردگارا! حنجره ام زخمی شده، از بس ترا صدا زده ام، صدایم را بشنو و به من جرات بده، از صدا زدن تو خسته نمیشوم. کاش جاده رسیدنم به تو بی عبور شود. به تقدس نگاه کبوتران قسمت می دهم مرا بپذیر، دعایم را مستجاب کن ای آفریدگار مهربانی. مدت هاست که می دانم تو تنها کسی هستی که می توانم احساس دلم را با او در میان بگذارم. چشمانم خیس اشک شده و بهانه ای جز تو ندارم. ای سراپا نور، رحمت و امید، تو دلسوز من باش، من نمی خواهم دست نیاز به سوی بندگان تو دراز کنم. نیاز دل حاجتمندان تویی،تو که غصه دلم را می شناسی و به آن جواب می دهی. پس مرا در این بیقوله های وحشی روزگار رها مکن، نگذار بی کس و تنها بمانم. از پشت فاصله و از دور ترین نقطه ترا می خوانم، مرا اجابت کن، دوست دارم با تمام عشق و احساسم به سویت پر گشایم. من می دانم که گناهکارم و لایق رحمت تو نیستم، اما ای یزدان پاک مرا با مهربانیت عفو کن. بگذار همان بنده ای باشم که تو می خواهی،گناهم را به واسطه آب زلال پاکیت ببخش و مرا جز بندگان خالص درگاهت قرار ده! + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 8:42 توسط جـوکـر |
وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید تنم روزی آغوشی گرم بود برای آنان که دوستشان داشتم و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم دستانم ستایشگرین نوازشگران و قلبم عصاره ای از عشق عریانم نسازید... من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم اشک هایتان ارزانیتان و ناله های بیهوده تان! خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم خروارها خاک سرد برای من بسترتان همیشه گرم می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد تا روزی اندام شما در آغوش گیرم روزی که دیر نخواهد بود + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 23:24 توسط جـوکـر |
تنها تر از آنم كه بتوانم براي خود آوازی سر دهم مي خواهم اماّ نمی توانم مانند كبوتري كه از پرواز جا مانده تنها مانده ام بي آنکه بدانم به کجا باید کوچ کنم. مي خواهم اما نمي توانم مانند برگ زردي در پاييز جدا شده از وجودش زير پاي عابران به ياد روزهاي خوش بهاري مي خواهم اما نمي توانم. مي خواهم اما نمي توانم به مانند كودكي خيره به شيشه قنادي در هوس ناخنك زدن..... مي خواهم اما نمي توانم. من به يك زنداني ، در زنداني سوت و كور و سياهچاله هاي غريب به دنبال يك روزنه بايد از اينجا بروم مي خواهم اما نمي توانم. مي خواهم به بلند آسمان دست پيدا كنم اما نمي توانم زيرا دلم را زنجيري سياه به اسارت مي برد دستانم را به نشانه ياري باز مي كنم اما كسي نيست كه بتواند دستان مرا بگيرد و مرا ياري دهد مــــي خـــــواهــــم امــــا نـمــــي تـوانــــم + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 12:38 توسط جـوکـر |
آلبوم جدید و فوق العاده زیبای آرش به نام دنیا بهمراه 6 آهنگ زیبا از آلبوم جدید آرش به نام دنیا که در این آلبوم پخش نشده بود . برای دانلود به ادامه مطلب بروید + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 15:36 توسط جـوکـر |
آب اگر چه بی صدا ترین ترانه بود تشنگی بهانه بود من به خوابهای كوچك تو اعتماد داشتم چشمهای عاشق تو را به ياد داشتم مي وزید عطر سیب سمت خوابهای ساده و نجیب من به جست جوی تو در هوای عطر موی تو رفت و آمد کبود گاهواره ها زیر چتر روشن ستاره ها تا هنوز عاشقم تا هنوز صبر میکنم ابر میرسد باد مویه میکند چکه چکه از گلوی ناودان یاس تازه می دود تا هنوز تشنه ام تا هنوز تشنگی بهانه است آب بی صدا ترین ترانه است تا هنوز عاشقم تا هنوز صبر میکنم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 22:13 توسط جـوکـر |
هنگام ملاقات فرد خاصی که تجربیات احساسی مشترکی با او دارید. لحظاتی که آرامش درونی خاصی احساس می نمایید، مثل حضور در مکانی که از آن انرژی مثبت می گیرید یا اماکنی همچون یک باغ گل رز یا اتاقی که به سبک دلخواهتان تزئین شده است. در قله یک کوه یا کنار ساحل هنگام غروب. آن هنگام که بدون برنامه ریزی قبلی و با یادآوری موضوعی می خندید یا احساسات خود را رها میسازید. هنگام صرف غذایی که به نظرتان خوشمزه و خوشبو می آید. در لحظه تولد یکی از آشنایان خود. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 20:47 توسط جـوکـر |
الهی... نگاهی بر نگاه خسته ام کن و این گام بلند آهسته تر کن... ما خدا را گم میکنیم... در حالیکه او در کنار نفس های ما جریان دارد. خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست. تا به حال چند بار از خوشی هایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا به حال به او گفته ایم که چقدر همهچیز خوب است!؟؟ که چقدر خوشبختیم!؟؟ که چه خوب، که او هست؟ خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست زمانیکه خسته و درمانده به طرفش میرویم خیال می کنیم،تنها زمانیکه به خواسته خود برسیم او مارا دیده و گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست. خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد... به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم... به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد... (دیوار نوشته مربوط به ویرانه های جنگ جهانی) + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 3:17 توسط جـوکـر |
|